1 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو صابری و صادقی را مرد باید مرد کو
2 چند از این ذکر فسرده چند از این فکر زمن نعرههای آتشین و چهرههای زرد کو
3 کیمیا و زر نمیجویم مس قابل کجاست گرم رو را خود کی یابد نیم گرمی سرد کو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم
2 دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم
1 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین
2 دشمن جانهای ماست دوستی دوستان مادر فتنه شدهست حامله یا مسلمین
1 تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی
2 دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به