1 ای اسیران سوی میدانگه روید کز شهانشه دیدن و جودست امید
2 چون شنیدند مژده اسرائیلیان تشنگان بودند و بس مشتاق آن
3 حیله را خوردند و آن سو تاختند خویشتن را بهر جلوه ساختند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 صفت خدای داری چو به سینهای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
2 صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
1 چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانهای همی زد شبها است
2 کیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمیآید راست
1 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
2 چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به