1 با خلق خدا نمیتوان غوغا کرد خوش آنکه بخلق صید خاطرها کرد
2 صد دوست بیکروز توان دشمن ساخت یکدوست بصد سال توان پیدا کرد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 کجا با آن طبیب جان حریفان حال من گویند که گر باشد مجال او حدیث خویشتن گویند
2 نسوزد دل بدرد کس مگر اورا که دردی هست مرا جان سوزد از جایی سخن از کوهکن گویند
1 نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنم دلم دست بخواهد شدن چه چاره کنم
2 ز دل بتنگ چنانم که خواهمش آرم ز چاکسینه یرون و هزار پاره کنم
1 سجده بت گرچه باشد نامسلمانی مرا چون کنم چون این نوشت ایزد به پیشانی مرا
2 تا کی این دزدیده دیدن پرده بردارم زپیش از تو حال خود چه پوشم زانکه میدانی مرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به