1 از شصت گذشت عمر و رهبر نشدیم گامی ز ره کام فراتر نشدیم
2 سر بر در مقصود زدیم اینهمه عمر او در نگشود ما هم از در نشدیم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تن عاشق همای لامکان است تو پنداری ک مشتی استخوان است
2 از آن هر موی ما ماری است بر تن که با هر موی ما گنجی نهان است
1 ز قامت تو چگویم که فتنها برخاست قیامت است که در روزگار ما برخاست
2 اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یار چو در کنار نشست از میان صفا برخاست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به