1 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
2 چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان
3 همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان
2 لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان
1 تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی
2 به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی
1 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
2 جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به