1 گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندش ستانم داد این سینه که بی دل داشت یک چندش
2 ز خوی تلخ او بر لب رسیده جان شیرینم هنوز این دل که خون بادا به صد جان آرزومندش
3 خزان دیده نهال خشک بود از روزگار این جا در آمد باد زلف نیکوان، از بیخ بر کندش
4 چه جای پند بیهوده دل شرگشته ما را نه آن دیوانه ای دارم که بتوان داشت در بندش
5 شتاب عمر من بینی، مبر از دوستان، ناجا گره بگسل ز تن جان را که دشوارست پیوندش
6 حیاتم بی تو دشوارست کاین دل بی تو بد خوشد به جان و زندگانی چون توانم داشت خرسندش
7 نمی بینم خلاص جان نابخشوده خسرو مگر بخشایش آرد از کرم کیش خداوندش