1 از رهی روی بگردان و برو دامن مهر بر افشان و برو
2 مکن آن عشق، ز سر تازه بپای مبر آن عهد به پایان و برو
3 که تو را گفت که سرگردان باد کزفلان روی بگردان و برو
4 سر بزن خسته دلان را مگذار هم چنین بی سروسامان و برو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چو شاه شرق برآید برهنورد شکار ز شیر نعره برآید که، خسروا، زنهار
2 ز تیر او قفصی بر طیور گشت هوا ز تیغ او جرسی گشت برو حوش قفار
1 تا نفس عیسوی زاد نسیم از دهان مرده ی یکساله شاخ یافت دگر ره روان
2 قطره چو پیگان گری است، بر زره آبگیر غنچه چو زوبین زده است بر سپر گلستان
1 بنامیزد، بنامیزد زهی خورشید گلرنگش بخرواران شکر پنهان، شده در پسته تنگش
2 بر او در عذر بس لنگی بر هواری و من هر دم گناهی نو، بر او بندم برای عذر بس لنگش
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به