1 از رهی روی بگردان و برو دامن مهر بر افشان و برو
2 مکن آن عشق، ز سر تازه بپای مبر آن عهد به پایان و برو
3 که تو را گفت که سرگردان باد کزفلان روی بگردان و برو
4 سر بزن خسته دلان را مگذار هم چنین بی سروسامان و برو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نمی توان بسر سرّ روزگار رسید که خانه بسته در است و نظر شکسته کلید
2 سپید گشت چو چشم شکوفه چشم امل که در بهار فراغت گلی شکفته ندید
1 به مهد کرد طبیعت مشیمه های ودود پس از سعادت میلاد سعد دین مسعود
2 سپهر مجمره گردان پر اخگر اختر برای مجلس او ساخت چشم بدرا، عود
1 باز بر اوج سخن تازم و موجی بزنم زانکه چون ابر گرانبار دفین عدنم
2 گرچه رخشم برمیده است در این پهنه ملک شاه داند که به میدان هنر تهمتنم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به