1 بدان خدای که بیرنگ نقش انسان را ز روی قدرت بر سطح آب زد پرگار
2 که تا ز خدمت تو دور مانده ام ناکام مرا نه دیده بخفت و نه بخت شد بیدار
3 کرده آنست که از کرده دوست چون بود زشت حکایت نکنند
4 آه و صد آه که از مخدومان نبود عفو و عنایت نکنند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هیچ رنگ عافیت در خیر عالم نماند هیچ بوی خوشدلی با گوهر آدم نماند
2 از براین خاک یکتن آسوده نیست زیر این سقف مقرنس یک دل خرم نماند
1 اندیشه دل دراز میبینم بر دل در درد باز میبینم
2 بربود فلک امید من یکیک یارب که چه ترکتاز میبینم
1 بهار امسال خوشتر مینماید که از صد گونه زیور مینماید
2 نسیم از غیب نافه میگشاید صبا از جیب عنبر مینماید
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به