1 جهان سر به سر خون فشان است و بس نماند بد و نیک بر هیچکس
2 چو آخر به دشمن بباید سپرد همه رنجها باد باید شمرد
3 جهاندار هوشنگ با رای و داد بجای نیا تارج بر سر نهاد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست
2 گر چه خواب آیدت ای فتنهٔ مستان در چشم هر که از چشم و رخت بی خور و خواب افتادست
1 چو از برگ گلش سنبل دمیدست ز حسرت در چمن گل پژمریدست
2 به عشوه توبهٔ شهری شکستست به غمزه پردهٔ خلقی دریدست
1 شبی که راه هم آه آتش افشان را ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را
2 ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش ز بهر درد فدا کرده است درمان را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به