1 نور رویت تاب در شمع شبستان افکند اشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند
2 ای بسا دود جگر کز مهر رویت هر شبی شمع عالمتاب گردون در شبستان افکند
3 صوفی صافی گر از لعل تو جامی در کشد خویشتن را در میان می پرستان افکند
4 راستی را ترک تیرانداز مستت هر نفس کشتهئی را از هوا برخاک میدان افکند
5 درج یاقوت گهر پوشت چو گردد در فشان از تحیر خون دل در جان مرجان افکند
6 یک نظر در کار خواجو کن که هر شب در فراق ز آتش مهرت شرر در کاخ کیوان افکند
7 نزد طوفان سرشکش بین که ابر نوبهار از حیا آب دهن بر روی عمان افکند
دیدگاهها **