1 مرغ دل در دام زلف دلبری افتاده باز عشق جانان جان ما بر باد خواهد داد باز
2 زاهد خلوت نشین از خان و مان دل برگرفت مجلسی مستانه در کوی مغان بنهاد باز
3 توبه بشکستیم و دیگر در شراب افتاده ایم هر که آمد سوی ما مانند ما افتاد باز
4 بر خیال عقل بی بنیاد بی بنیادی من تا چه آید بر سرت زین عقل بی بنیاد باز
5 روی دل بر درگه سلطان خود آورده ایم آمده بر درگه شه بنده ای آزاد باز
6 آب چشم ما چو دجله می رود هر سو روان شاید ار معمور سازد خطهٔ بغداد باز
7 خوش گشادی از گشاد نعمت الله یافتیم تا در میخانه را بر روی ما بگشاد باز
دیدگاهها **