1 دل دوش هزار چاره سازی میکرد با وعده دوست عشقبازی میکرد
2 تا بر کف پای تو تواند مالید دل را همه شب دیده نمازی میکرد
1 حلقوم جوالقی چو ساق موزه است و آن معده کافرش چو خم غوزه است
1 من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر تا نولم گژ بینی و کفته شده دندان
1 بخد و آن لب و دندانش بنگر که همواره مرا دارند در تاب
2 یکی همچون پری در اوج خورشید یکی چون شایورد از گرد مهتاب