1 دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
2 چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهرهٔ زرد و دیدهٔ خونآلود
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ
2 برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روی زردم را ز صفرا
1 تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی
2 دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به