1 شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام کز کشتن و سوختن به جان آمدهام
2 آتش به زبان از آن برآرم هر شب کز آتشِ تیزتر زبان آمدهام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 روی تو شمع آفتاب بس است موی تو عطر مشک ناب بس است
2 چند پیکار آفتاب کشم قبلهٔ رویت آفتاب بس است
1 میپنداری که حق هویدا گردد یا پنهانیست کاشکارا گردد
2 چون پیدا اوست و غیر او پیدا نیست چون غیری نیست بر که پیدا گردد
1 مگر معشوق طوسی گرمگاهی چو بیخویشی برون میشد براهی
2 یکی سگ پیش او آمد دران راه ز بیخویشی بزد سنگیش ناگاه
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به