1 اهلی بگسل ز صحبت هیچکسان با اهل دلان نشین نه با بوالهوسان
2 منت مکش از خضر بیک جرعه آب جهدی کن و خویشرا بسر چشمه رسان
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ز قامت تو چگویم که فتنها برخاست قیامت است که در روزگار ما برخاست
2 اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یار چو در کنار نشست از میان صفا برخاست
1 تن عاشق همای لامکان است تو پنداری ک مشتی استخوان است
2 از آن هر موی ما ماری است بر تن که با هر موی ما گنجی نهان است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به