1 ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود آن بیوفای عهد شکن را سفر شود
2 کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت نزدیک بود کز تن من، جان به در شود
3 او می رود چو جان و مرا هست بیم آن کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود
4 کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش تا سوی آن خلاصه جان و جگر شود
5 لیکن خبر چگونه رساند به سوی من قاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود
6 گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبی بیگانه تر برآید و باریکتر شود
7 بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرم بیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود
8 ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز من در پای او فگن، مگرش دل دگر شود
9 گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آب زان بیشتر بپای که بالای سر شود
دیدگاهها **