1 برخیز که بخت در سبب ساختن است ضایع منشین گر همه سر باختن است
2 از دست منه عنان فرصت که حیات رخشیست که همچو برق در تاختن است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تن عاشق همای لامکان است تو پنداری ک مشتی استخوان است
2 از آن هر موی ما ماری است بر تن که با هر موی ما گنجی نهان است
1 چند چراغ آه من عمر مرا تبه کند روشنی جهان شود خانه من سیه کند
2 گر چه بتان سنگدل رحم بگریه کم کنند چشمه اشک عاقبت در دل سنگ ره کند
1 ز قامت تو چگویم که فتنها برخاست قیامت است که در روزگار ما برخاست
2 اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یار چو در کنار نشست از میان صفا برخاست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به