1 یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
2 راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
3 دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
4 آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
5 در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود
6 دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود
7 بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق مفتیِ عقل در این مسئله لایَعْقِل بود
8 راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود
9 دیدی آن قهقههٔ کبکِ خرامان حافظ که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود
معنی شعر:
آینده را نمیتوان پیش بینی کرد بهتر است کمی دوراندیش باشی و در هر شرایطی از نظرات افراد فرهیخته و فکور خیرخواه استفاده کنی و هیچگاه خود را بی نیاز از آنان ندانی.