1 عیش ما یک عشوه از چشم سیاه او بس است عاشقان را از دو عالم یک نگاه او بس است
2 دل که جوید از دهانش چشمه آب حیات خط سبز آن شکر لب خضر راه او بس است
3 بت پرست عشق کز گردد گنه آلوده است گریه شام و سحرگه عذرخواه او بس است
4 عاشقان را بیگنه گر میکشد آن شاه حسن هرکه گوید بیگناهم این گناه او بس است
5 جنت جاوید و عیش هردو عالم گو مباش عاشقان را التفات گاه گاه او بس است
6 ز آفتاب روز محشر نیست اهلی را غمی سایه سرو سهی قدان پناه او بس است
7 کار اهلی همه دم گریه تلخ است ز غم آه ازین چاشنی غم که در آب و گل اوست
دیدگاهها **