به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن از خیالی بخارایی

خیالی بخارایی

خیالی بخارایی

خیالی بخارایی

به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن

1 به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن حکایت لب لعل تو را به آب دهن

2 مرا سرشک ز گوهر چنان توانگر ساخت که غیر تیغِ تو قرضی نماند بر گردن

3 ز بس که شیوهٔ چشم تو کُشت مردم را کمند زلف تو در خون همی کشد دامن

4 ز چهره پرده برافکن که شمع مجلس را ز روی حسن به هر مجمعی تویی سرکن

5 به دوست عرضه ده ای اشک حال تیرهٔ ما کنون که بر دراو هست آب تو روشن

6 همین که دل ز خیالی که.... به ناز چشم تو گفتا خبر ندارم من

عکس نوشته