1 شبی در روستا مهمان خود خواند مرا در خانه پیری طاعن السن
2 همی گفت ای دریغ از هوش این خلق که نشناسد مذنب را ز محسن
3 گرانی زان فتاد اندر ورامین که کشتش جمله ارزانی است بر سن
4 چرا باری نسوزانند سن را مگر نشنیده اند السن بالسن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چو مرد بست بفرمان کردگار کمر هرآنچه خواهد او را عطا کند داور
2 بمال و بخت و جوانی و زور غره مشو که ناتوانی در پنجه قضا و قدر
1 حکایتی ز ملوک سلف شنیدستم که همچو من بشگفتی رود هر آنکه شنود
2 هزار و پانصد و هفتاد و چار میلادی که سال نهصد و هشتاد و دو ز هجرت بود
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به