1 روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه من بد لست حیا من شدة الندامه
2 گاهی کشد به تیغم، گاهی زند به تیرم فی کل ما یعری حلافنا ادامه
3 چون حال خویش گویم با ظالمی که پیشش لم تعتبر حدیثی والعجم فی التهامه
4 ماییم و کعبه جان مردن به وادی غم والله فر منی یا طالب السلامه
5 خسرو ز طعن ترسی، اینجاست بازی جان بالحیف لحقه من خافه ملامه
دیدگاهها **