1 یکدمت خود غم دلم دارد گرچه دل غم بغم نینگارد
2 می نیارد، خجند با غم تو می کیم چرخ هم نمی یارد
3 قد من خم نهد سر زلفت اگر او اوست حد آن دارد
4 هر تُنک می ز صاف نگریزد مرد باید که درد بگسارد
5 تا نگردد اثیر تر دامن گرد طوفان فتنه می بارد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گر، خاتم مردمی نگین دارد حقا، که ز دست نجم دین دارد
2 رستم جگری که بر در همت رخش فلکی بزیر زین دارد
1 تا نفس عیسوی زاد نسیم از دهان مرده ی یکساله شاخ یافت دگر ره روان
2 قطره چو پیگان گری است، بر زره آبگیر غنچه چو زوبین زده است بر سپر گلستان
1 چون بر آهیخت سرور اجرام از سر چرمه غروب لکام
2 گشت بر عرصه اقامت سست سپه روز را طناب خیام
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به