1 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
2 چه کمی درآید آخر به شرابخانه تو اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم
3 چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بیغم که در این میان همیشه غم توست غمگسارم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی
2 دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی
1 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
2 ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به