1 جهاندیده گوید که بنیاد این فگنده ست ماهنگ، دارای چین
2 دگر گفت کان کوش پیشین نهاد ندارد کس آن روزگاران به یاد
3 نداند جز از راز داننده کس که اوی است داننده ی راز و بس
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دگر داستان پلاطُس به روم که خون مسیح از بنه داشت شوم
2 ز کردار او بازگویم نشان یکی قیصری بود بر سرکشان
1 یکی نامور خواهم از انجمن که او را دهم جوشن و اسب من
2 زبان پارسی دارد و پهلوی ندارد سر تندی و بدخوی
1 ستاره چو گشت از هوا ناپدید سپیده ز سیماب لشکر کشید
2 خروش آمد از دیده ی کوهسار که شاها، سپه را تباه است کار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به