1 بی روی تو رفت طاقت از دل در دست نماند اختیارم
2 جز شوق وصال روی خوبت نبود به دل حزین قرارم
3 از هجر تو جان به لب رسیده رحمی بنما به حال زارم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر چند دل از محنت ایام داغ یافت رمزی ز داغهای دلم قرچه داغ یافت
2 اما چو دید راه وصال است وصل را وهم آن خیال کرد و ز داغش فراغ یافت
1 امروز که منزلم نصیبین گردید از داغ غمت دلم نصیبین گردید
2 دوری ز سر کوی تو از من دور است اما چه توان کرد نصیبب این گردد
1 قاضئی مانند ملا مصطفی در سرزمین نیست، قاضی خود بود چون دیگران شاهد بر این
2 میستاند تا نبیند نان او هرگز به خواب خواب مستی از دو چشم دلبران نازنین
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به