1 در هجر تو گفتم که ز جان میترسم وصل آمد و من هم آنچنان میترسم
2 دی خود ز زبان دشمنان ترسیدم امروز ز چشم دوستان میترسم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای بحق پادشاه روی زمین وی بتو تازه گشته دولت و دین
2 ای ز آواز کوس نصرت تو مانده در گوش روزگار طنین
1 زهی بعدل تو اقلیم شرع آبادان زرشح کلک تو اجزای روزگار جوان
2 وقار حلم تو همچون زمین فشرده رکاب نفاذ حکم تو همچون زمان گشاده عنان
1 منم که جز بمدیح تو هیچ دم نزنم بجز بقوت تو گوی مدح و دم نزنم
2 سرای ضرب سخن زان مسلمست مرا که جز بنام شهنشاه دین درم نزنم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به