-
لایک
-
ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشد لیک آن بدعهد را خاطر دگر جا میکشد
2 ما ز گریه غرق آب دیده گشتیم و هنوز همچو سرو آن شوخ هردم دامن از ما میکشد
3 دردمندان را ز رنج دل کشیدن چاره نیست تا به انگیز بلا آن سرو بالا میکشد
4 من همان ساعت که فکر زلف او کردم به خویش گفتم این اندیشه روزی سر به سودا میکشد
5 با خیال سروِ قدش چون خیالی هر نفس بیدلان را گوشهٔ خاطر به صحرا میکشد