1 خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی از باطن خویش شاد باشد صوفی
2 صوفی صاف است غم بر او ننشیند کیخسرو و کیقباد باشد صوفی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری میکنمت راه تو زن قافله را
2 مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
1 آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا مینکند محرم جان محرم اسرار مرا
2 نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
1 چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار میآید
2 شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار میآید
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به