1 خداوندا حدیثی با تو گویم که تصدیقش نماید دشمن و دوست
2 شکوفه سرزد است از شاخ بادام ولی بادام من ماند است در پوست
3 بگو تا پوست از تن برکشندش که گرگی خیره سر در چرم آهوست
4 برادر زاده سردار منصور نصاری بودنش آخر نه نیکوست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 مرا وزارت عدلیه از نخستین بار ندید قابل شفقت نخواند لایق کار
2 چرا که فاقد هر شرط و جامع هر خلف بدم که آدمیم من نه گرگ آدم خوار
1 درد پا مربنده ات را ساخت بیحال ای وزیر گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
2 پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن لوح سیمین کز برای مشق اطفال ای وزیر
1 باز بگشود صبا دست ستم زد سر زلف ریاحین برهم
2 ابر زد در صف بستان خیمه سرو افراشته بگردون پرچم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به