1 برو ای عقل بس محال مگو بگذر از دهر و از خیال مگو
2 سر آبی تو از سراب مپرس عین بحری سخن ز آل مگو
3 با حریفان مست مجلس ما جز حدیث می زلال مگو
4 سخن از دیده گو اگر گوئی خبر از حال گو ز قال مگو
5 از همه رو جمال سید بین دم مزن سِر ذوالجلال مگو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 رندان باده نوش که با جام همدند واقف ز سِر عالم و از حال آدمند
2 حقند اگر چه خلق نمایند خلق را بحرند اگر چه در نظر ما چو شبنمند
1 خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد
2 گر مومنی و صادق با ما شوی موافق کوری هر منافق صلوات بر محمد
1 در شهادت شاهدی از غیب بی عیب آمده این چنین شادی خوش بی عیب از غیب آمده
2 در گلستان غنچهٔ گل در هوای روی او پیرهن بدریده و بی دامن و جَیب آمده
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به