1 ازین سپس من و کنجی و دلبری چون حور دگر بس است مرا صحبت هپور و چپور
2 تو باشی و من و من باشم و تو شیشه می کمانچه باشد و نی تار و تنبک و تنبور
3 به می مصالحه کردیم چشمه کوثر برو به کار خود ای واعظ تفنن جور!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 جان از غم دوست رستنی نیست زین دام هلاک جستنی نیست
2 آن فتنه که خاستی و برخاست تا ننشینی نشستنی نیست
1 بفکن نقاب و بگذار در اشتباه ماند تو بر آن کسی که میگفت رخت بماه ماند
2 بدر این حجاب و آخر بدر آز ابر چون خور که تمدن ار نیائی تو به نیم راه ماند
1 بمرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟ ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟
2 بقای خویش نخواهم از آنکه میدانم که اعتماد بر این روزگار فانی نیست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به