1 هر سبزه که بر کنار جویی رستهست گویی ز لب فرشتهخویی رستهست
2 پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کآن سبزه ز خاک لالهرویی رستهست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در هر دشتی که لالهزاری بودهست از سرخی خون شهریاری بودهست
2 هر شاخ بنفشه کز زمین میروید خالیست که بر رخ نگاری بودهست
1 دشمن به غلط گفت که من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نیم
2 لیکن چو در این غم آشیان آمدهام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
1 ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
2 می نوش ندانی ز کجا آمدهای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
1 هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
2 کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد
1 دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است، و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است،
2 سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است، و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.
1 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
2 پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به