1 با آن که دلم از غم هجرت خون است شادی به غم توام ز غم افزون است
2 اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب! هجرانش چنین است، وصالش چون است؟
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 پشت کوژ و سر تویل و روی بر کردار نیل ساق چون سوهان و دندان بر مثال استره
2 بر کنار جوی بینم رستهٔ بادام و سرو راست پندارم قطار اشتران آبره
1 ای خواجه، این همه که تو بر میدهی شمار بادام ترّ و سیکی و بهمان و باستار
2 مار است این جهان و جهانجوی مارگیر از مارگیر مار برآرد همی دمار
1 به چنگال قهر تو در، خصم بد دل بود همچو چرزی به چنگال شاهین
1 هرکه نامخت ازگذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به