1 در بادهکشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن
2 با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشهٔ باریک چنین پیشه مکن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 صفت خدای داری چو به سینهای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
2 صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
1 ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی
2 سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به