1 کتاب عاریه دادن به مردمان ندهد ترا نتیجه جز آه و حسرت افسوس
2 بود کتاب عروس ای پسر به حجله علم کسی به عاریه هرگز نداده است عروس
3 عروس خویش چو دادی به عاریت تا حشر به بام عار و ندامت همی نوازی کوس
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 باز بگشود صبا دست ستم زد سر زلف ریاحین برهم
2 ابر زد در صف بستان خیمه سرو افراشته بگردون پرچم
1 مرا وزارت عدلیه از نخستین بار ندید قابل شفقت نخواند لایق کار
2 چرا که فاقد هر شرط و جامع هر خلف بدم که آدمیم من نه گرگ آدم خوار
1 درد پا مربنده ات را ساخت بیحال ای وزیر گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
2 پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن لوح سیمین کز برای مشق اطفال ای وزیر
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به