1 چون مرا دولت وصل تو، شبی روزی نیست زانکه در مذهب من، عیدی و نوروزی نیست
2 گفتم آن لعل صفت محنت من برشکند چرخ پیروزه ندا کرد که پیروزی نیست
3 چند گوئی، که بدآموزی صاحب غرض است عادت بوالعجب توست، بدآموزی نیست
4 بیلکی باز کن از غمزه، بدآموزان را زانکه در عادت تو سنت دلدوزی نیست
5 غم دلسوختگان، دامن توکی گیرد در جهان تو. چو غمخواری و دلسوزی نیست
دیدگاهها **