1 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
2 می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
2 می نوش ندانی ز کجا آمدهای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
1 در هر دشتی که لالهزاری بودهست از سرخی خون شهریاری بودهست
2 هر شاخ بنفشه کز زمین میروید خالیست که بر رخ نگاری بودهست
1 دشمن به غلط گفت که من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نیم
2 لیکن چو در این غم آشیان آمدهام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
1 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
2 پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
1 دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است، و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است،
2 سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است، و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.
1 هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
2 کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به