1 وه که امروز بحال دگرم تو چه دانی که نداری خبرم
2 از همه خرمئی دور از تو تا ز تو دور ترم، دور ترم
3 نه تو را، رای که بر من نگری نه مرا زهره که در تو نگرم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بنامیزد، بنامیزد زهی خورشید گلرنگش بخرواران شکر پنهان، شده در پسته تنگش
2 بر او در عذر بس لنگی بر هواری و من هر دم گناهی نو، بر او بندم برای عذر بس لنگش
1 چو شاه شرق برآید برهنورد شکار ز شیر نعره برآید که، خسروا، زنهار
2 ز تیر او قفصی بر طیور گشت هوا ز تیغ او جرسی گشت برو حوش قفار
1 تا نفس عیسوی زاد نسیم از دهان مرده ی یکساله شاخ یافت دگر ره روان
2 قطره چو پیگان گری است، بر زره آبگیر غنچه چو زوبین زده است بر سپر گلستان
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به