1 از جملهٔ رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا به ما گوید راز
2 پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمیآیی باز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
2 من در عجبم ز میفروشان کایشان به زآنکه فروشند چه خواهند خرید
1 امشب می جامِ یکمَنی خواهمکرد، خود را به دو جامِ می غنی خواهمکرد؛
2 اول سه طلاقِ عقل و دین خواهمداد، پس دخترِ رَز را به زنی خواهمکرد.
1 * از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی، اوراقِ وجودِ ما همیگردد طی؛
2 می خور، مخور اندوه، که گفتهاست حکیم: غمهای جهان چو زَهر و تِریاقش می.
1 هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
2 کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد
1 دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است، و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است،
2 سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است، و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.
1 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
2 پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به