حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانیاند. چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید. ,
2 هر که سلطان مرید او باشد گر همه بد کند نکو باشد
3 و آن که را پادشه بیندازد کسش از خیلخانه ننوازد
4 کسی به دیده انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی
گویند خواجهای را بندهای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت. ,
با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. ,
گفت: ای برادر! چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست. ,
4 خواجه با بندهٔ پری رخسار چون در آمد به بازی و خنده
پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی: ,
2 کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنی به تیغ تیزم
3 بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست هم در تو گریزم ار گریزم
باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت: ,
یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنهٔ هلاک. ,
نه لقمهای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد. ,
3 چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت
باری به نصیحتش گفتند: از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر. ,
یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی: ,
2 نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر میآید
3 ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم و گر مقابله بینم که تیر میآید
باری پسر گفت: آن چنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همینماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. ,
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد. چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد. ,
2 سَریٰ طَیفُ مَن یَجلو بِطَلعَتِهِ الدُّجیٰ شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟ ,
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود: ,
یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بودهام؟ ,
گفت: مشتاقی به که ملولی. ,
3 دیر آمدى اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست
4 معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق مغیب افتاد. ,
پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که: در این مدت قاصدی نفرستادی. ,
گفتم: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم. ,
4 یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. ,
باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. ,
گفت: ای یار! دست عتاب از دامن روزگارم بدار. بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن. ,
4 هر که بی او به سر نشاید برد گر جفایی کند بباید برد