2 اثر از باب هشتم در شکر بر عافیت در بوستان سعدی شیرازی در سایت شعرنوش جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر می توانید در این صفحه یا در صفحه های دیگر باب هشتم در شکر بر عافیت در بوستان سعدی شیرازی شعر مورد نظر پیدا کنید.
خانه / آثار سعدی شیرازی / بوستان سعدی شیرازی / باب هشتم در شکر بر عافیت در بوستان

باب هشتم در شکر بر عافیت در بوستان سعدی شیرازی

1 نفس می‌نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست

2 عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم؟

3 ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را

4 که را قوت وصف احسان اوست؟ که اوصاف مستغرق شأن اوست

1 جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت

2 چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد

3 نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

4 نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟

1 ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم در فگند

2 پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی

3 تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد

4 که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای

1 ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره بر هم فتاد

2 چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن

3 پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین

4 سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زمن خواست شد

1 شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز

2 سپهر از برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار

3 اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند، برق تیغ

4 همه کارداران فرمانبرند که تخم تو در خاک می‌پرورند

1 نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی

2 زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال

3 سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت

4 چو مردانه‌رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای

1 شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان

2 ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل

3 دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش

4 دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام

1 یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود

2 به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ

3 شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت

4 برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست

1 برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد

2 بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام

3 چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان: «خموش!»

4 به جای آور، ای خام، شکر خدای که چون ما نه‌ای خام بر دست و پای

آثار سعدی شیرازی

2 اثر از باب هشتم در شکر بر عافیت در بوستان سعدی شیرازی در سایت شعرنوش جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر می توانید در این صفحه یا در صفحه های دیگر باب هشتم در شکر بر عافیت در بوستان سعدی شیرازی شعر مورد نظر پیدا کنید.