1 ز دشمن میگریزم دوست میآید به جنگ من نمیدانم چه در سر دارد این بخت دو رنگ من
2 نه لاف سینه صافی میزنم نی داد بیمهری همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من
3 به صد بیدست و پایی لاف جرأت میتوانم زد گریزانم گریزانم که میآید به جنگ من
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 من و بزمی که به مژگان نرسد خواب آنجا شود آرام می و ساغر سیماب آنجا
2 عندلیب چمنی گشته دلم کز نم اشک شعله داغ بود لاله سیراب آنجا
1 پرکاویدم دل خودم را جستم آب وگل خودم را
2 در حشر به کس نمی نمایم یک زخم حمایل خودم را
1 چه حرف مهر و وفا گوش کرده ای از ما چه دیده ای که فراموش کرده ای از ما
2 بهار سوختگی چاک دلق عریانی است چه شعله ها که قصب پوش کرده ای از ما
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به