- لایک
- ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 مرد محنت نیستی با عشق دمسازی مکن چون نداری پای این ره رو بسربازی مکن
2 همچو چنگت گر بود پا درکنار دلبران بالب نامحرمان چون نای دمسازی مکن
3 تا بمانی زنده همچون آب پا برجا مباش تانگردی کشته چون آتش سرافرازی مکن
4 ای خلاف عقل کرده هر نفس ازبهر نفس کافر اندر پهلوی تو حمله بر غازی مکن
5 حال تو شیشه است وسنگست آرزوها بر رهت هان وهان تا شیشه بر سنگی نیندازی مکن
6 گر همی خواهی که اندر ملک باشی دوستکام درولایت داشتن با دشمن انبازی مکن
7 گر زمعنی عنبری باشد ترا درجیب حال خویشتن راهر نفس چون مشک غمازی مکن
8 این بطرز شعر عطار آمد ای جان آنکه گفت «عشق تیغ تیز شد بااو بسر بازی مکن »
9 اوچو بلبل تو چو زاغی سیف فرغانی برو شرم دار ای زاغ با بلبل هم آوازی مکن