1 ای فیض بس است آنچه خواندی بس کن از هیچ فن اندرز نماندی بس کن
2 تا قوت گفتگوی بودت گفتی اکنون که ز گفتگوی ماندی بس کن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ما آئینهٔ خدای نما جان پاک ما
2 تاامر و خلق جمله شود دوست دست صنع کشته است تخم مهر گیاهی بخاک ما
1 زان دو چشمم مدام مست و خراب میکشم لحظه لحظه جام شراب
2 میشوی از فورغ حسن آتش میشوم از نگاه حسرت آب
1 یارا یارا ترا چه یارا تا دل بربائی اذکیا را
2 این دلبری از تو نیست بالله این فتنه زدیگریست یارا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به