1 ای خامه ی تو منهی سر ازل شده محتاج کشته ام قَد ری کاغذم فرست
2 لیک از بریده ئی طمع از مدح نیک من فرمان توراست هرچه فرستی بدم فرست
3 کار عدو بدست مراد تو داده شد خواهی دهم عطاده و خواهی صدم فرست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دوش چو برد آفتاب دست به تیغ یمان کرد سحر ترکتاز بر سپه زنگیان
2 چرخ ربیعی لباس خواست که در سر کشد بافته بود آفتاب چادر زرد خزان
1 ای عقل خنجر تو و ناوردگاه جان بیرون جهان سمند کمال از پل جهان
2 عنّین رکی است دهر، مده تاب در کمند تر دامنی است چرخ، منه تیر در کمان
1 هرکه بر منهاج عزمی رای مقصد میکند عزم درگاه علاءالدین محمد میکند
2 آنکه در هیجا به مار مقرعه با خصم ملک کار رمح خطی و تیغ ممهد میکند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به