1 تا در چشمم نشسته بودی در تاب پیوسته همی بریختی در خوشاب
2 و اکنون که برون شدن به رستم ز عذاب چون دیده ز خس برست کم ریزد آب
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 اندر دل من عشق تو نور یقینست بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست
2 در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جنانست و وفای تو چو دینست
1 نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا
2 در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
1 از هر چه گمان بر دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود
2 آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود وان عشق مجازی بد و آن سود و زیان بود
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به