1 گفتی که سپاس کس مبر بیش کز دهر به بخت نیک زادی
2 آری منم از دعای پیران خورده بر کشتزار شادی
3 باقی شدم از هدایت عم کاموخت مرا ملک نهادی
4 عم کرد مرا دعا گه نزغ گفت افضل شرق و غرب بادی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به