ای دریغا کهربا با امزیک و فیروزه نگین از ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی

ای دریغا کهربا با امزیک و فیروزه نگین

1 ای دریغا کهربا با امزیک و فیروزه نگین آن بصافی بی نظیر و این بخوبی بی قرین

2 آن یکی افتاد از کالسکه اندر آستان وین به بزم نصرة الدوله برفت از آستین

3 آن یکی انگشتری را حضرت والای راد داده بهر زیب دست ساعدالملک مهین

4 و آن دگر همزاد لعل فرخ میراجل در صفا و راستی مانند نای حور عین

5 ساعدالملک ارنگین گم کرد خود بشگفت نی زانکه جم را نیز چندی یاوه شد از کف نگین

6 هست بگشفت آنکه گم شد مریمی کاندر دمید بادها در پیکرش روح القدس روح الامین

7 ناگوار آید طعام از بعد خسرانی چنان پرخمار آید شراب از بهر فقدانی چنین

8 میزبان گر انگبین برخوان مهمانان نهد میهمانان را در این خوان سرکه گردد انگبین

عکس نوشته